خونه بابا جون حسن ( بابای مامانی )






فدای گل پسرم بشم




خدا چقدر این پسر من آروم و صبوره با اینکه چند روزی از ختنه شدنش می گذره نفس مادر اصلا بی تابی نکرد. خدایا شکرت.
1393/02/24
امروز ظهر بابا جون حسن و دایی شهاب نصفی از وسایل ( گهواره ، بیبی واش
و ... ) و گوسفندی
که بابایی واسه عقیقه آقا ماهان گرفته بود رو بردن شوشتر خونه بابا جون حسن تا وقتی ما عصر می رسیم گوسفند
رو جلوی پای پسرم بکشن .

من و شما و بابایی و مامان جون سعیده هم بعد از امدن بابایی از اداره اسباب و اثاثیه مون رو جمع کردیم
و رفتیم دنبال خاله حدیث و آجی هستی و آجی طناز
که باهامون عازم خونه مادر بزرگه
شن تا خاله حدیث چند روزی کمک مامان جون باشه .
قبل از غروب بود که رسیدیم ، ولی حال من چندان تعریفی نداشت واسه این توی اتاق مهمان که مامان جون واسمون آماده کرده بود مستقر شدیم و بعد از رسیدگی به کارهای گل پسرم بخواب رفتم .




از طرفی بابا جون و مامان جون و بابایی و خاله حدیث در حال درست کردن عقیه شدن تا اینکه فردا صبح بین همسایه و فامیل ( فامیل بابا که شوشتر بودن ) تقسیم کنن .

1393/02/25
امروز پنج شنبه است وقتی از خواب بیدار شدم ( البته تمام شب من با آقا ماهان بیدار بودم
) مامان جون و خاله ظرفهای عقیقه رو هم شسته بودن
و هیچ آثاری از عقیقه نبود فقط عکسهایی که بابا گرفته بود رو دیدم . دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن .

1393/02/26
امروز جمعه است و بابایی قراره ما رو تنها بزاره و برگرده اهواز تا فردا صبح بره سر کار خیلی دلمون واسه هم تنگ میشه تا چهارشنبه آینده که بابایی برگرده باید لحظه شماری کنیم.
بابایی موقع خداحافظی از با چشم گریون 


سوار ماشین شد ( چه بابای حساس و دل نازکی داریم هاااااااااااااااا ) 







اینم عکسها :


خونه بابا جون حسن ( بابای مامانی ) 